چند قدم زیر بارون...

روزهای انتظار چه عاشقانه مرا می شکند و تو چه سرد از من عبور میکنی...!

غروب...

غروبها...

 

غروبها ...آن هنگام که کیسه دلتنگی را بر دوش نهاده ام،

 

 آرام با همسفر همیشگی ام تنهایی راهی شهر شب میشوم

 

غروبها... آن هنگام که همراه دوستم تنهایی جاده اشک را

 

می پیمایم تا به مقصدم شب برسم. گاه گداری در ایستگاه 

 

سکوت هم توقف میکنم!

 

غروب ها...آن هنگام که با رفیقم تنهایی از ایستگاه سکوت

 

می گذرم سری به دهکده غربت هم میزنم..

 

...و سرانجام...هنگامی که به شهر شب می رسم همراه با

 

کیسه دلتنگی بر روی پل وسیع غم می نشینم

 

آن هنگام است که عینک دل را بر چشمان باران زده ام

 

می گذارم و آرام کتاب خاطره ها را از درون کیسه دلتنگی

 

در آورده و بازش می کنم....

 

آری... غروب ها کارم همین است...

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ Hanieh ] [ نظرات () ]