چند قدم زیر بارون...

روزهای انتظار چه عاشقانه مرا می شکند و تو چه سرد از من عبور میکنی...!

شعر فروغفروغ فرخزاد(خیانت)

نگه دگر به سوی من چه می کنی؟


چو در بر رقیب من نشسته ای


به حیرتم که بعد از آن فریبها


تو هم پی فریب من نشسته ای


به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا


که جام خود به جام دیگری زدی


چو فال حافظ آن میانه باز شد


تو فال خود به نام دیگری زدی


برو برو به سوی اومرا چه غم


تو آفتابی او زمین من آسمان


بر او بتاب زانکه من نشسته ام


به ناز روی شانه ی ستارگان


بر او بتاب زانکه گریه می کند


در این میانه قلب من به حال او


کمال عشق باشد این گذشتها

 

 

 

دل تو مال من تن تو مال او


تو که مرا به پرده ها کشیده ای


چگونه ره نبرده ای به راز من؟


گذشتم از تو زانکه در جهان


تنی نبود مقصد نیاز من


اگر به سویت اینچنین دویده ام


به عشق عاشقم نه بر وصال تو


به ظلمت شبان بی فروغ من


خیال عشق خوشتر از خیال تو


کنون که در کنار او نشسته ای


تو و شراب و دولت وصال او


گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد


تن تو ماند و عشق بی زوال او

                                                                           (فروغ فرخزاد)

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ Hanieh ] [ نظرات () ]