چند قدم زیر بارون...

روزهای انتظار چه عاشقانه مرا می شکند و تو چه سرد از من عبور میکنی...!

رفتم نگو وفا نداشت...

رفتم مرا ببخش ومگو وفا نداشت


راهی به جز گریز برایم نمانده بود


این عشق آتشین پر از درد بی امید


در وادی گناه و جنونم کشانده بود


رفتم که داغ بوسه ی حسرت ترا


با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم


رفتم که ناتمام بمانم در این سرود


رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم


رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود


عشق من و نیاز توو سوزو ساز ما


ازپرده ی خموشی وظلمت چونورصبح


بیرون فتاده بود به یکباره راز ما


رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم


در لابلای دامن شبرنگ زندگی


رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان


فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگی


من از دو چشم روشن و گریان گریختم


از خنده های وحشی طوفان گریختم


از بستر وصال به آغوش سرد هجر


آزرده از ملامت وجدان گریختم


ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز


دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر


می خواستم شعله شوم سرکشی کنم


مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر


روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش


در دامن سکوت به تلخی گریستم


نالان ز کرده ها وپشیمان زگفته ها


دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
                                                                             (فروغ فرخزاد)

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ Hanieh ] [ نظرات () ]