چند قدم زیر بارون...

روزهای انتظار چه عاشقانه مرا می شکند و تو چه سرد از من عبور میکنی...!

امید به زندگی

این داستان رو سودابه جونم برام فرستاده.با خوندنش شاید یکم حواسمون به زندگی باشه...
خانوم صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود

با خودش گفت: "هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم
بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!

فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود

"هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز
خیلی خوبی داشت...

پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود

"اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی
بهش میومد !

روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!!

فریاد زد

ایول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!


همه چیز به نگاه تو بر میگرده ! هر کسی داره با زندگیش
میجنگه

ساده زندگی کن ، جوانمردانه دوست بدار ، و به فکر دوست دارانت باش
 
[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ Hanieh ] [ نظرات () ]