چند قدم زیر بارون...

روزهای انتظار چه عاشقانه مرا می شکند و تو چه سرد از من عبور میکنی...!

عشق مادر

شب که می رسد به خودم وعده می دهم که فردا صبح قبل از بیرون رفتن  حتما
به تو خواهم گفت...

صبح که فرا می رسد، غرور و خجالت احمقانه ام نمی گذارند به ناچار رسیدن شب
را بهانه میکنم و باز شب می رسد و صبحی دیگر و من هیچ وقت نمی توانم
حقیقت را به تو بگویم ...

بگذار میان شب و روز باقی بماند که چه قدر دوست دارم مادر ......
 
 
 
[ جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ Hanieh ] [ نظرات () ]