چند قدم زیر بارون...

روزهای انتظار چه عاشقانه مرا می شکند و تو چه سرد از من عبور میکنی...!

صدای پای باران

باران آهسته می بارد

 

صدای پای تو ...

 

در ایوان دلم می پیچد 


باز می کنم پنجره را 


پل می زنند خاطرات 


در شکوفه های بی زوال

 

می بندم نگاهم را ...

 

و در تو فرو می افتم 

 



و نسیمی که از سمت تو می وزد

 

می برد مرا به جاده های آبی رؤیا

 

قدم می زند دلم ...

 

در حاشیۀ درختان سبز قامت تو

 

آنجا که خورشید مرا

 

دستان کوچک تو

 

از افقهای غمگین می چیند

 

و در گندم زار مواّج گیسوی تو می کارد 


و آسمان سیاه و سفید مرا

 

به رنگین کمان چشم تو می برد 


باران آهسته می بارد

 

و افکار تو روح مرا به تسخیر عاشفانه می برد 


بی هیچ زانوی استقامتی

 

که مرا

 

یاری دهد

 

شعله ای بر افروخته ام

 

دست من امّا سرد است

 

مرا نزدیکتر شو و دیگر هرگز دور مشو

 

بوسه هایم را به باران می سپارم 


تا بر تو فرود آرد در قطره های بسیار

 

و چون به هم پیوند می خورند

 

گیسوی تو را در زنجیری از بوسه و شبنم

 

بر شانۀ عریان عشق تو بیاویزند 


ترانۀ قلبم را ...


می سپارم به نسیم گل سرخ

 

که چون باران می گیرد ...

 

هر قطره واژه ای است 


که تو را در قلب من فریاد می کند

 

و نسیم نام تو را با زلال شبنم 


در خاطر هر گلبرگ حک می کند

 

باران آهسته می بارد

 

دلم بوی تو را می گیرد

 

و من در تو فرو می افتم !

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ Hanieh ] [ نظرات () ]