چند قدم زیر بارون...

روزهای انتظار چه عاشقانه مرا می شکند و تو چه سرد از من عبور میکنی...!

کادویی از جنس درد

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .


همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد .

پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .


وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم .

آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا

معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...


پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت.

-فرقی نداره.فقط...فقط دردش کم باشه!!!!!

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ Hanieh ] [ نظرات () ]