چند قدم زیر بارون...

روزهای انتظار چه عاشقانه مرا می شکند و تو چه سرد از من عبور میکنی...!

کودکی با پای برهنه

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین

فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید، او

را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید

و گفت: مواظب خودت باش


کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟


زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.


کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری...

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ Hanieh ] [ نظرات () ]