خدایی خدا

"ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی.باد را

 گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه

تو از کمین مار پرگشودی."گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .

خداگفت :

"وچه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از

 تو دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی."

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه

 چیزی در درونش فرو ریخت.های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد

 

خدایا شکر گذار مهربونیاتیم...باشد روزی که بر حکمت تو ایمان بیاوریم

/ 1 نظر / 11 بازدید
حسین

خدایا اگه میخوای کمک کنی اون مارو بکش بقیه مطلب هات قشنگ بود.وقت داشتی به من سربزن