باران خیالت

 

باران را در آغوش می گیرم و خودم را غرق در رویای بدون تو بودن می کنم


تو با آغوشی باز...


با آغوشی پر از نفس های پاییزی به استقبالم می آیی...


و مرا تنگ در آغوشت می گیری


و یک نفس عمیق تو کافیست برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت

 

 

 

/ 7 نظر / 40 بازدید
off daughter

“من”یک نقطه دارد
من تنها هستم
”تو” دو نقطه دارد
پس تنها نیستی ...

off daughter

دلتنگی هایم راباکدام قایق خیالی روانه دل دریاییت کنم تابدانی دلتنگتم .

off daughter

دوستی ها کمرنگ بی کسی ها پیداست.راست گفتی سهراب،آدم اینجا تنهاست.

off daughter

ازمن دلیل دوست داشتنت رامیپرسند!
آخرچطورعظمت روحت رابرایشان شرح دهم؟!

off daughter

یادمان باشد ک قصه ى کودکمان رابایکى بودیکى نبود آغاز نکنیم، ازابتدابیاموزیمشان اگر یکى نباشددیگرى هم نیست...

صدرا

سلام خیلی زیبا می نویسید من زیاد وبلاگ شما نیومدم و از این بابت ناراحتم که خودم رو از متن های خوب شما محروم کردم.منم با مطلبی درباره یکسالگی وبلاگ به روزم دوست داشتید تشریف بیارید.

سایه

پنجره ی باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از باران چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده دلم برایت تنگ است